تبليغاتX

سلام دوستان و عزیزان ارجمند 

روزی که در بلاگفا حاضر شدم و اعلام حضورم را با نوشتن یک شعر کوتاه اعلام کردم تا امروز که 5 سالی از آن تاریخ می گذرد فراز و نشیب هایی پیش روی این روزهایم را هر از گاهی در این مجال مجازی با شما شریک شدم.

در واپسین روزهای سال 1389 با امید به پخته شدن و تفکیک موضوعاتی که در رسانه اینترنتی خودم پرداخته ام قصد آن را دارم تا وب سایتی را با همین مضامین به زودی راه اندازی کنم. از کلیه دوستانم تقاضا دارم پیشنهاد های خود را برای اعمال در نسخه جدید از من دریغ نکنند.

از این پس در   www.kohanmehr.ir  پذیرای شما هستم

+ نوشته شده در89/12/10ساعت 12:9 توسط کاوه کهن |


روز گذشته در سومین سوگواره بین المللی وبلاگنویسان جزء برگزیدگان این جشنواره شناخته شدم. تصاویر محرم و عاشورای امسال در فتوبلاگم دلیل این انتخاب داوران بود. جزئیات خبر و تصاویر مرتبط را در ادامه مطلب مشاهده فرمائید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در89/11/11ساعت 23:55 توسط کاوه کهن |


چشم / kohanmehr.com

نگاه اول

از خیابان سرد و نیمه شلوغ می گذشتیم. یک ساعت از پیاده رویمان سپری شده بود و تا میدان و خداحافظی چیزی نمانده بود.

درباره کار حرف می زدیم و من دست هایم را توی جیبم کرده بودم و قدم های بلند و آرام بر می  داشتم. از زیرنور یک مغازه رد شدیم که نو بودن ویترینش توجهم را جلب کرد، از پشت شانه های دوستم نگاهی انداختم . مغازه یک شیرینی فروشی یا کافه قنادی بود و ...نگاه عابرانه ام خشک حضورش شد!

آمده بودم کنار صندوق  به همکارش چیزی بگوید که نگاهش به بیرون افتاد و با نگاه من گره خورد. همه اینها چند ثانیه بیشتر جان نداشت و من با تصویری از دختری با چشمانی سحرآمیز، موهایی روشن و بلندبالا، مجذوب این لحظه ها بودم که با درد آرنج دوستم به خودم آمدم: می شنوی چی می گم؟

تا میدان چند بار ایستادم و به عقب نگاه کردم شاید از محل کارش بیرون بیاید و دنبالم بگردد!

حتی اعتراف هم کردم: ببین من یه فرشته دیدم!

ادامه داستانک


ادامه مطلب

+ نوشته شده در89/11/06ساعت 0:51 توسط کاوه کهن |


کاوه کهن / نقد نقد

نمی دانم تا به حال لذت نشستن در سینمای خالی را تجربه کرده ای یا نه؟

متاسفم که باید کوتاه بنویسم چون می گویند حوصله خوانندگان روز به روز کمتر می شود، پس من هم ناچارم کوتاه کوتاه بگویم شاید در حد همان تیتر یک مطلب و البته چون مطالبم زیاد و به هم تنیده است تیتر ها را پشت سر هم بیاورم!

1- دیروز لذت نشستن با یک دوست را در سینمایی خالی تجربه کردیم.

2- تحملم را برای دیدن بدترین فیلم طول عمرم آن هم از نوع ایرانی کودکانه و تخیلی کپی شده سنجیدم و تا انتها در سینما ماندم.

3-  برای خرید بلیط 3000 تومانی توجیه هایی ساختم از جمله اینکه بیرون هوا سرد بود و همین جا نشستن غنیمت!!

4- از اینکه  توانستم 48 سوتی از این فیلم - فقط در حوزه کارگردانی- بگیرم به خودم بالیدم.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در89/10/28ساعت 22:31 توسط کاوه کهن |


جشنواره دیروز به پایان رسید و امروز برای مستند سازی برخی اخبار را به پیوست ارائه می کنم.

تولید کتاب و نشریه روزانه جشنواره را بر عهده داشتم که فایل انها را به صورت pdf خواهم گذاشت.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در89/10/27ساعت 14:5 توسط کاوه کهن |


kohanmehr.com / برای ورود به سایت کلیک کنید

سايت "ثبت‌نام در حراج بين‌المللي خيريه اتومبيل رئيس جمهور " براي كمك به احداث مسكن معلولان و مددجويان رونمايي شد.

با راه‌اندازي اين سايت، افراد در داخل و خارج از كشور مي‌توانند با ثبت‌نام در حراج خيريه بين‌المللي اتومبيل شخصي رئيس‌جمهور  شركت كنند.

 اين سايت به مدت يك ماه براي ثبت‌نام افراد در داخل و خارج از كشور باز خواهد بود و بعد از يك ماه، بالاترين قيمت‌ها در حراج حضوري شركت خواهند كرد.

 سايت به 4 زبان فارسي، عربي، فرانسه و انگليسي طراحي شده است و مبلغ ثبت‌نام در اين سايت براي افراد داخل كشور 50 هزار تومان و براي افراد خارج از كشور 50 يورو است

به گفته مسئولان سازمان بهزیستی کشور اين حركت نمادين رئيس‌جمهور منجر به تشويق خيرين شده است به طوري كه نيكوكاران در چند ماه گذشته كمك‌هاي قابل توجهي را در امر ساخت مسكن به معلولان و مددجويان كرده‌اند.

خودروي دکتر محمود احمدی نژاد؛ پژو 504 به رنگ سفيد و به مدل 1977 ميلادي است.

طراحی و اجرای محتوای این سایت و پیگیری های این حراج منحصرا در اداره کل روابط عمومی و امور بین الملل سازمان بهزیستی انجام گرفته است.

حاشیه های این حراج را در ادامه بخوانید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در89/10/13ساعت 23:50 توسط کاوه کهن |


جدی و با اراده آمده بود اما نفهمید کی آمده و اینجا نشسته. چند دقیقه قبل تنش داغ شده بود وقتی تابلوی مطب را دید و وارد راه پله ها شد و نوبت گرفت. شاید فکر می کرد باید مثل گاهی از اوقات زندگیش بزند به سیم آخر.

منشی صدایش کرد که داخل برود. خانمی جوان روبرویش بود که انگار همه چیز را به هم ریخت. همان نگاه اول را هم از او دزدید. به دکور و فرش خیره شد اما بعد از احوال پرسی و سوال های همیشگی یک مشاور، به او نگاه کرد اما نه به چشم هایش...

سوال ها معلوم بود و جواب او هم واضح اگرچه کمی طول کشید تا به این جمله برسد:من از ابراز علاقه به کسی که دوستش دارم خجالت می کشم و به همین دلیل دچار افسردگی شدم سرکار خانم!

بانوی شیک پوش قلم را در دستانش جا به جا می کند و با سوالهای باقی مانده ی اینجور پرونده ها البته لبخندی قریب و آشنا را هم چاشنی می کند.

رنگ قرمز شالش تمرکز بیمار این دقایق را بر هم زده است. لیوان آب را پر می کند و از خانواده اش بیشتر می گوید.

سوال تابو پرسیده می شود:حالا این خانم که به او علاقه دارید، اسمش چیه؟چطور با او آشنا شدین؟ چند ...؟

سکوت می کند طوری که خانم جوان مجبور می شود با نگاهی متعجب دوباره بپرسد ولی فایده ای ندارد. مشاور به جلو خم می شود و آرام نجوا می کند: آقا چیزی هست که بخواهید بگویید؟

مرد جوان به عبارت دقایقی قبل مشاور فکر می کند: هیچ عشق یک طرفه ای دوام ندارد.

رنگش بر می گردد و با صدای شکسته در گلو می گوید:من کسی را ندارم

مشاور در سر جایش جابجا می شود ، دهانش به سوال باز می شود که مرد دوباره ادامه می دهد:

خجالت می کشیدم که بگویم کسی نیست... شاید کمکم نمی کردید.

دقایقی بعد او این مطب اتفاقی را ترک می کند، با دقایقی مکث روبروی تابلوی آن.همانجایی که دو ساعت قبل در افکارش به آن بر خورد و دل به دریا زد و ...

زیر لب می گوید: خجالت کشیدم بگویم شما ...

مرد در بین ماشینهای خیابان شلوغ گم می شود.

خانم مشاور پشت پنجره به مردی فکر می کرد که امروز دیده بود و فکر کرد اگر خجالتی نبود، می شد ...

+ نوشته شده در89/10/06ساعت 1:34 توسط کاوه کهن |