تبليغاتX

 

روز شنبه / میدانش مهم نیست / طبقه هفتم/ داخل اتاق روبروی خانمی حدودا 30  ساله / زیر نور پررنگ آفتاب مرداد

 

-          هر جور شما بخواهید من شروع می کنم. این جلسه فکر کنم باید از دوست داشتنی ها و خلوت های خصوصیم بگویم. اینطور نیست خانم؟!

الان یک ترانه قدیمی و نه چندان قدیمی یادم می آید:

از تو چه پنهون که شبا تو به خوابم می آی

بنده نوازی می کنی به سراغم می آی

دل منو با خود می بری تو به شهرای دور

تو قصر رویا می شونی توی دنیای نور

 

این صحت ندارد که این شب ها من رویا می بینم. شاید رویاهای شب هایم به رویای روزهایم تبدیل شده همان لحظه هایی که باید از کاری به کاری طی طریق کنم.راستش من این روز ها همه چیز را کار می بینم حتی خانه می آیم که بنشینم پای کامپیوتر و یک کار جدید انجام دهم.

 خانم مشاور! دور و برم همه حرف می زنند و من و خودشان و دنیا را موعظه می کنند و من فقط نمی شنومشان و این رویاها را با چشم های باز و خیره به هیچ جا مرور می کنم. زیباترین دختران دنیا هم که بیایند توی نگاهم، دورشان می اندازم ، به اندازه فلو شدن تصویرشان. تا یاد تکه های نورانی گذشته و شیرینی آینده های هرگز بیافتم!

دقیقا همان حرفی که جلسه قبل به شما گفتم... متشکرم از هرکس و هر صدایی  که همقدم این چند دقیقه پرواز شود؛ می خواهد ایرانی باشد از سال های دور یا یک متال باز حرفه ای و حتی نواهای از روسیه ، یونان، انگلیس و فرانسه و آه  فرانسه که یادآور کودکی است.

 

این عکس تزیینی نیست! پس ذخیره نکنید

 

خانم مشاور می بینی چه یک نفس می گویم، این به جای همه نگفتن های همیشه ام.

اگر قدرت تخیل من را داشتید استودیوی برادران وارنر را رها می کردید و یک گوشه دنج یا کنج ماشین یله می دادید و می رفتید جایی که تهش بگویند :آی عمو کجایی؟!

راستی خانم مشاور چرا شما راه حلی به من پیشنهاد نمی کنید؟

آخر لبخند خالی و گوش شنوا واسه من می شود چی؟

اصلا حواستان هست چه می گویم؟

خانم ....! ای بابا

همین جا باش، گوشی زنگ می زند من برم جواب دهم و برگردم...الو چیه؟ خوب تو خودم بودم نشنیدم!

+ نوشته شده در88/05/30ساعت 20:1 توسط کاوه کهن |