تبليغاتX

از بین تمام شلوغی ها فقط این یک قسمت را امروز به خاطر می سپارم.

همه چیز این روزها دارد رنگ و بوی دروغ می گیرد. مثل تمام چیزهایی که روزی واقعیت داشته اند. من هم به قول مهدی دارم پوست می اندازم. از ناسزاهایی که می خواستم بگویم، دارم خالی می شوم و از دغدغه های این روزهای یک زندگی مشترک پر! این یعنی از سیاست به لطافت گذر کردن.

نیت می کنم. فنجان را سمت راست قلبم نمی چرخوانم رو به زمین. همان موقع است که فال  قهوه از هر  مقدسی برایم بهتر  می شود.

دعوا نمک زندگی است ، می دانم. بحث های شیرین بسیار چاره ساز است ولی وقتی توی فنجان را می بینم دیگر همه چیز و هیچ چیزم می شود نام فرشته توی فنجان.

راستی این حدود بیست و یکمین فال قهوه زندگی ام بود که فقط همین یکبارش را تعبیر گرفتم و باقی را تنهایی سر کشیدم!

فنجان خالی از نوشیدنی و پر از معما شده و تکه نان های وافل دارند طعم شکلاتیشان را تحمیل معده پرآشوبم می کنند.

«همیشه وقتی گریه میکنی اونی که آرومت میکنه دوستته واونی که باهات گریه میکنه عاشقته»

-          دنگ

            صورت حساب

-          دنگ

            باقی پول

--       درنگ

            من تو چقدر با هم بودیم

راستی می خواستم بگویم روی تراس کاکتوس بکاریم ،یادم رفت! ، باشد برای فردا برایت نقشه هایم را تعریف کنم.

یادت باشد این علامت مقدس را مهربان ترین بی نیاز کننده من از همه!

دارم توی پیاده روی بعد از کافه با تو صحبت می کنم و برخلاف هر مردی در ذهنم فکر!!

فکر به یک فنجان قهوه نامدار پر از عشق

کاش خوشبخت شوم

کاش دوستم اشتباه نکند

کاش دوست دیگرم سامان بگیرد

کاش در تبعید جدیدم سخت باشم و خاموش

کاش تو ابدی باشی برای من

آمین

+ نوشته شده در88/11/07ساعت 1:6 توسط کاوه کهن |